خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

دوره مقدماتی php
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

کاوهٔ آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای در شاهنامهٔ فردوسی است. او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک را پی می‌ریزد.[۱] نشان جنبش او درفش کاویانی، پیشبند چرمی‌اش است که بر سر نیزه‌ای می‌آویزد. کاوه نماد انسان‌های زحمت کش و ستم دیده‌ای است که از قشرها متوسط و پایین جامعه سر برآورده اند و زندگیشان پایمال ستم دستگاه حاکمان شده‌است.

کاوه یکی از خاندان‌های معروف پهلوانی دورهٔ اساطیری ایران است. بر اساس منابع باستانی، کاوه آهنگری از منطقه فریدن اصفهان بود.[۲][۳][۴][۵][۶] برخی منابع، دهستان مشهد کاوه فریدن را که امروزه در حدودِ جغرافیایی استان اصفهان است به عنوان زادگاه کاوه می‌شمارند.[۷][۸] به روایت فردوسی از کاوه دو پسر بازمی‌ماند: یکی قارن و دیگری قباد. قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می‌شد.

برخی از ایرانشناسان به این دلیل که نام کاوه در متنهای اوستا و پهلوی نیامده است آن را به صورت شخصیت یافتهٔ صفت کی می‌دانند که بعدها لقب فرمانروایان سلسلهٔ کیانی می‌شود.[۹]

ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است.[۱۰] در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش مرداس بر تخت می‌نشیند. جمشید پادشاه ایران سرانجام به خاطر خودبینی و غرور، فرّه ایزدی را از دست می‌دهد. پس از آن، ایرانیان به سراغ ضحاک رفته و او را به سیادت بر خویش می‌پذیرند. اما پسینترها با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ضحاک آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود دانسته و مردم را به هراس می‌اندازد.

چون ۸۰۰ سال از پادشاهی وی گذشت،[۱۱] آن گوشت پاره‌ها مار گونه ریش گشت و درد گرفت و ضحاک بی‌قرار شد. دوباره ابلیس در لباس طبیب حاذق به بالین آمد و گفت: هر روز مغز مردان جوان علاج درد توست و به دستور ابلیس هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغز سر آن‌ها خوراک ماران می‌نمودند.[۱۲] با این حال همهٔ مردم ایران از کردار او به ستوه آمدند.
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

در این زمان در بابل تختگاه ضحاک، مردی کاوه نام آهنگری می‌کرد که دو پسر داشت. هر دو جوان بودند و قارن و قباد نام داشتند. مأموران ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر کرد و نزد ضحاک بردند و ضحاک دستور به کشتن آن دو داد.

دوره مقدماتی php

چون کاوه از نیت ضحاک آگاهی یافت به بازار شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست چرمی را که پیشبند آهنگری بود بر سر چوبی بست و عَلَم مانند کرد و فریاد رهایی سر داد. ادوار بعد آن بیرق به نام درفش کاویانی در اذهان باقی ماند. مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شده و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند. آوازهٔ قیام کاوه بر ولایات پیچید. از هر شهری آزادگان به گرد او جمع شدند که همه دل پری از ضحاک داشتند.

در آن ایام فریدون که جوانی پهلوان بود و پدرش توسط مأموران ضحاک به قتل رسیده و خودش نیز تحت تعقیب بود در پی فرصتی مناسب برای قیام بود. فریدون که به مازندران رسید در آن جا به فعالیت پنهانی پرداخت و وقتی شنید کاوه به ری رسیده‌است، پنهانی خود را به ری رسانید و کاوه را آگاه نمود که از نسل جمشید است. زان پس کاوه فریدون را به عنوان شاه پذیرفت و خود سپهسالار شد. چون سپاهیان ضحاک و فریدون با مقابله کردند جنگ شروع تا شکست ضحاک ادامه یافت و ضحاک گرفتار شد و ایرانیان از شر او رها شدند.

در روایت شاهنامه، فرجام زندگانی ضحاک روشن نیست اما آنچه در منابع زرتشتی مربوط به پایان دوره ساسانی گفته می‌شود اینست که فریدون چندین بار اقدام به کشتن ضحاک کرد اما ضحاک نامیرا ماند. سپس سروش از اورمزد پیام آورد که وی نباید کشته شود چرا که با مرگ وی از تنش موجودات پلید در جهان گسترش خواهند یافت و از همین رو بود که فریدون وی را در کوه دماوند دربند کرد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در چاه یا شکافی عمیق، با میخ‌های بزرگ بر سنگ می‌بندد. حکیم ابوالقاسم فردوسی قیام کاوهٔ آهنگر و برافراشتن درفش کاویانی و پیروزی فریدون را اینچنین به نظم کشیده‌است:

کاوهٔ آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای در شاهنامهٔ فردوسی است. او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک را پی می‌ریزد.[۱] نشان جنبش او درفش کاویانی، پیشبند چرمی‌اش است که بر سر نیزه‌ای می‌آویزد. کاوه نماد انسان‌های زحمت کش و ستم دیده‌ای است که از قشرها متوسط و پایین جامعه سر برآورده اند و زندگیشان پایمال ستم دستگاه حاکمان شده‌است.

کاوه یکی از خاندان‌های معروف پهلوانی دورهٔ اساطیری ایران است. بر اساس منابع باستانی، کاوه آهنگری از منطقه فریدن اصفهان بود.[۲][۳][۴][۵][۶] برخی منابع، دهستان مشهد کاوه فریدن را که امروزه در حدودِ جغرافیایی استان اصفهان است به عنوان زادگاه کاوه می‌شمارند.[۷][۸] به روایت فردوسی از کاوه دو پسر بازمی‌ماند: یکی قارن و دیگری قباد. قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می‌شد.

برخی از ایرانشناسان به این دلیل که نام کاوه در متنهای اوستا و پهلوی نیامده است آن را به صورت شخصیت یافتهٔ صفت کی می‌دانند که بعدها لقب فرمانروایان سلسلهٔ کیانی می‌شود.[۹]

ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است.[۱۰] در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش مرداس بر تخت می‌نشیند. جمشید پادشاه ایران سرانجام به خاطر خودبینی و غرور، فرّه ایزدی را از دست می‌دهد. پس از آن، ایرانیان به سراغ ضحاک رفته و او را به سیادت بر خویش می‌پذیرند. اما پسینترها با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ضحاک آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود دانسته و مردم را به هراس می‌اندازد.

چون ۸۰۰ سال از پادشاهی وی گذشت،[۱۱] آن گوشت پاره‌ها مار گونه ریش گشت و درد گرفت و ضحاک بی‌قرار شد. دوباره ابلیس در لباس طبیب حاذق به بالین آمد و گفت: هر روز مغز مردان جوان علاج درد توست و به دستور ابلیس هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغز سر آن‌ها خوراک ماران می‌نمودند.[۱۲] با این حال همهٔ مردم ایران از کردار او به ستوه آمدند.
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

در این زمان در بابل تختگاه ضحاک، مردی کاوه نام آهنگری می‌کرد که دو پسر داشت. هر دو جوان بودند و قارن و قباد نام داشتند. مأموران ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر کرد و نزد ضحاک بردند و ضحاک دستور به کشتن آن دو داد.

چون کاوه از نیت ضحاک آگاهی یافت به بازار شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست چرمی را که پیشبند آهنگری بود بر سر چوبی بست و عَلَم مانند کرد و فریاد رهایی سر داد. ادوار بعد آن بیرق به نام درفش کاویانی در اذهان باقی ماند. مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شده و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند. آوازهٔ قیام کاوه بر ولایات پیچید. از هر شهری آزادگان به گرد او جمع شدند که همه دل پری از ضحاک داشتند.

در آن ایام فریدون که جوانی پهلوان بود و پدرش توسط مأموران ضحاک به قتل رسیده و خودش نیز تحت تعقیب بود در پی فرصتی مناسب برای قیام بود. فریدون که به مازندران رسید در آن جا به فعالیت پنهانی پرداخت و وقتی شنید کاوه به ری رسیده‌است، پنهانی خود را به ری رسانید و کاوه را آگاه نمود که از نسل جمشید است. زان پس کاوه فریدون را به عنوان شاه پذیرفت و خود سپهسالار شد. چون سپاهیان ضحاک و فریدون با مقابله کردند جنگ شروع تا شکست ضحاک ادامه یافت و ضحاک گرفتار شد و ایرانیان از شر او رها شدند.

در روایت شاهنامه، فرجام زندگانی ضحاک روشن نیست اما آنچه در منابع زرتشتی مربوط به پایان دوره ساسانی گفته می‌شود اینست که فریدون چندین بار اقدام به کشتن ضحاک کرد اما ضحاک نامیرا ماند. سپس سروش از اورمزد پیام آورد که وی نباید کشته شود چرا که با مرگ وی از تنش موجودات پلید در جهان گسترش خواهند یافت و از همین رو بود که فریدون وی را در کوه دماوند دربند کرد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در چاه یا شکافی عمیق، با میخ‌های بزرگ بر سنگ می‌بندد. حکیم ابوالقاسم فردوسی قیام کاوهٔ آهنگر و برافراشتن درفش کاویانی و پیروزی فریدون را اینچنین به نظم کشیده‌است:

کاوهٔ آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای در شاهنامهٔ فردوسی است. او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک را پی می‌ریزد.[۱] نشان جنبش او درفش کاویانی، پیشبند چرمی‌اش است که بر سر نیزه‌ای می‌آویزد. کاوه نماد انسان‌های زحمت کش و ستم دیده‌ای است که از قشرها متوسط و پایین جامعه سر برآورده اند و زندگیشان پایمال ستم دستگاه حاکمان شده‌است.

کاوه یکی از خاندان‌های معروف پهلوانی دورهٔ اساطیری ایران است. بر اساس منابع باستانی، کاوه آهنگری از منطقه فریدن اصفهان بود.[۲][۳][۴][۵][۶] برخی منابع، دهستان مشهد کاوه فریدن را که امروزه در حدودِ جغرافیایی استان اصفهان است به عنوان زادگاه کاوه می‌شمارند.[۷][۸] به روایت فردوسی از کاوه دو پسر بازمی‌ماند: یکی قارن و دیگری قباد. قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می‌شد.

برخی از ایرانشناسان به این دلیل که نام کاوه در متنهای اوستا و پهلوی نیامده است آن را به صورت شخصیت یافتهٔ صفت کی می‌دانند که بعدها لقب فرمانروایان سلسلهٔ کیانی می‌شود.[۹]

ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است.[۱۰] در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش مرداس بر تخت می‌نشیند. جمشید پادشاه ایران سرانجام به خاطر خودبینی و غرور، فرّه ایزدی را از دست می‌دهد. پس از آن، ایرانیان به سراغ ضحاک رفته و او را به سیادت بر خویش می‌پذیرند. اما پسینترها با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ضحاک آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود دانسته و مردم را به هراس می‌اندازد.

چون ۸۰۰ سال از پادشاهی وی گذشت،[۱۱] آن گوشت پاره‌ها مار گونه ریش گشت و درد گرفت و ضحاک بی‌قرار شد. دوباره ابلیس در لباس طبیب حاذق به بالین آمد و گفت: هر روز مغز مردان جوان علاج درد توست و به دستور ابلیس هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغز سر آن‌ها خوراک ماران می‌نمودند.[۱۲] با این حال همهٔ مردم ایران از کردار او به ستوه آمدند.
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

در این زمان در بابل تختگاه ضحاک، مردی کاوه نام آهنگری می‌کرد که دو پسر داشت. هر دو جوان بودند و قارن و قباد نام داشتند. مأموران ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر کرد و نزد ضحاک بردند و ضحاک دستور به کشتن آن دو داد.

چون کاوه از نیت ضحاک آگاهی یافت به بازار شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست چرمی را که پیشبند آهنگری بود بر سر چوبی بست و عَلَم مانند کرد و فریاد رهایی سر داد. ادوار بعد آن بیرق به نام درفش کاویانی در اذهان باقی ماند. مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شده و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند. آوازهٔ قیام کاوه بر ولایات پیچید. از هر شهری آزادگان به گرد او جمع شدند که همه دل پری از ضحاک داشتند.

در آن ایام فریدون که جوانی پهلوان بود و پدرش توسط مأموران ضحاک به قتل رسیده و خودش نیز تحت تعقیب بود در پی فرصتی مناسب برای قیام بود. فریدون که به مازندران رسید در آن جا به فعالیت پنهانی پرداخت و وقتی شنید کاوه به ری رسیده‌است، پنهانی خود را به ری رسانید و کاوه را آگاه نمود که از نسل جمشید است. زان پس کاوه فریدون را به عنوان شاه پذیرفت و خود سپهسالار شد. چون سپاهیان ضحاک و فریدون با مقابله کردند جنگ شروع تا شکست ضحاک ادامه یافت و ضحاک گرفتار شد و ایرانیان از شر او رها شدند.

در روایت شاهنامه، فرجام زندگانی ضحاک روشن نیست اما آنچه در منابع زرتشتی مربوط به پایان دوره ساسانی گفته می‌شود اینست که فریدون چندین بار اقدام به کشتن ضحاک کرد اما ضحاک نامیرا ماند. سپس سروش از اورمزد پیام آورد که وی نباید کشته شود چرا که با مرگ وی از تنش موجودات پلید در جهان گسترش خواهند یافت و از همین رو بود که فریدون وی را در کوه دماوند دربند کرد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در چاه یا شکافی عمیق، با میخ‌های بزرگ بر سنگ می‌بندد. حکیم ابوالقاسم فردوسی قیام کاوهٔ آهنگر و برافراشتن درفش کاویانی و پیروزی فریدون را اینچنین به نظم کشیده‌است:

کاوهٔ آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای در شاهنامهٔ فردوسی است. او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک را پی می‌ریزد.[۱] نشان جنبش او درفش کاویانی، پیشبند چرمی‌اش است که بر سر نیزه‌ای می‌آویزد. کاوه نماد انسان‌های زحمت کش و ستم دیده‌ای است که از قشرها متوسط و پایین جامعه سر برآورده اند و زندگیشان پایمال ستم دستگاه حاکمان شده‌است.

کاوه یکی از خاندان‌های معروف پهلوانی دورهٔ اساطیری ایران است. بر اساس منابع باستانی، کاوه آهنگری از منطقه فریدن اصفهان بود.[۲][۳][۴][۵][۶] برخی منابع، دهستان مشهد کاوه فریدن را که امروزه در حدودِ جغرافیایی استان اصفهان است به عنوان زادگاه کاوه می‌شمارند.[۷][۸] به روایت فردوسی از کاوه دو پسر بازمی‌ماند: یکی قارن و دیگری قباد. قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می‌شد.

برخی از ایرانشناسان به این دلیل که نام کاوه در متنهای اوستا و پهلوی نیامده است آن را به صورت شخصیت یافتهٔ صفت کی می‌دانند که بعدها لقب فرمانروایان سلسلهٔ کیانی می‌شود.[۹]

ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است.[۱۰] در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش مرداس بر تخت می‌نشیند. جمشید پادشاه ایران سرانجام به خاطر خودبینی و غرور، فرّه ایزدی را از دست می‌دهد. پس از آن، ایرانیان به سراغ ضحاک رفته و او را به سیادت بر خویش می‌پذیرند. اما پسینترها با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ضحاک آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود دانسته و مردم را به هراس می‌اندازد.

چون ۸۰۰ سال از پادشاهی وی گذشت،[۱۱] آن گوشت پاره‌ها مار گونه ریش گشت و درد گرفت و ضحاک بی‌قرار شد. دوباره ابلیس در لباس طبیب حاذق به بالین آمد و گفت: هر روز مغز مردان جوان علاج درد توست و به دستور ابلیس هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغز سر آن‌ها خوراک ماران می‌نمودند.[۱۲] با این حال همهٔ مردم ایران از کردار او به ستوه آمدند.
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

در این زمان در بابل تختگاه ضحاک، مردی کاوه نام آهنگری می‌کرد که دو پسر داشت. هر دو جوان بودند و قارن و قباد نام داشتند. مأموران ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر کرد و نزد ضحاک بردند و ضحاک دستور به کشتن آن دو داد.

چون کاوه از نیت ضحاک آگاهی یافت به بازار شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست چرمی را که پیشبند آهنگری بود بر سر چوبی بست و عَلَم مانند کرد و فریاد رهایی سر داد. ادوار بعد آن بیرق به نام درفش کاویانی در اذهان باقی ماند. مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شده و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند. آوازهٔ قیام کاوه بر ولایات پیچید. از هر شهری آزادگان به گرد او جمع شدند که همه دل پری از ضحاک داشتند.

در آن ایام فریدون که جوانی پهلوان بود و پدرش توسط مأموران ضحاک به قتل رسیده و خودش نیز تحت تعقیب بود در پی فرصتی مناسب برای قیام بود. فریدون که به مازندران رسید در آن جا به فعالیت پنهانی پرداخت و وقتی شنید کاوه به ری رسیده‌است، پنهانی خود را به ری رسانید و کاوه را آگاه نمود که از نسل جمشید است. زان پس کاوه فریدون را به عنوان شاه پذیرفت و خود سپهسالار شد. چون سپاهیان ضحاک و فریدون با مقابله کردند جنگ شروع تا شکست ضحاک ادامه یافت و ضحاک گرفتار شد و ایرانیان از شر او رها شدند.

در روایت شاهنامه، فرجام زندگانی ضحاک روشن نیست اما آنچه در منابع زرتشتی مربوط به پایان دوره ساسانی گفته می‌شود اینست که فریدون چندین بار اقدام به کشتن ضحاک کرد اما ضحاک نامیرا ماند. سپس سروش از اورمزد پیام آورد که وی نباید کشته شود چرا که با مرگ وی از تنش موجودات پلید در جهان گسترش خواهند یافت و از همین رو بود که فریدون وی را در کوه دماوند دربند کرد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در چاه یا شکافی عمیق، با میخ‌های بزرگ بر سنگ می‌بندد. حکیم ابوالقاسم فردوسی قیام کاوهٔ آهنگر و برافراشتن درفش کاویانی و پیروزی فریدون را اینچنین به نظم کشیده‌است:

کاوهٔ آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای در شاهنامهٔ فردوسی است. او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک را پی می‌ریزد.[۱] نشان جنبش او درفش کاویانی، پیشبند چرمی‌اش است که بر سر نیزه‌ای می‌آویزد. کاوه نماد انسان‌های زحمت کش و ستم دیده‌ای است که از قشرها متوسط و پایین جامعه سر برآورده اند و زندگیشان پایمال ستم دستگاه حاکمان شده‌است.

کاوه یکی از خاندان‌های معروف پهلوانی دورهٔ اساطیری ایران است. بر اساس منابع باستانی، کاوه آهنگری از منطقه فریدن اصفهان بود.[۲][۳][۴][۵][۶] برخی منابع، دهستان مشهد کاوه فریدن را که امروزه در حدودِ جغرافیایی استان اصفهان است به عنوان زادگاه کاوه می‌شمارند.[۷][۸] به روایت فردوسی از کاوه دو پسر بازمی‌ماند: یکی قارن و دیگری قباد. قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می‌شد.

برخی از ایرانشناسان به این دلیل که نام کاوه در متنهای اوستا و پهلوی نیامده است آن را به صورت شخصیت یافتهٔ صفت کی می‌دانند که بعدها لقب فرمانروایان سلسلهٔ کیانی می‌شود.[۹]

ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است.[۱۰] در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش مرداس بر تخت می‌نشیند. جمشید پادشاه ایران سرانجام به خاطر خودبینی و غرور، فرّه ایزدی را از دست می‌دهد. پس از آن، ایرانیان به سراغ ضحاک رفته و او را به سیادت بر خویش می‌پذیرند. اما پسینترها با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ضحاک آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود دانسته و مردم را به هراس می‌اندازد.

چون ۸۰۰ سال از پادشاهی وی گذشت،[۱۱] آن گوشت پاره‌ها مار گونه ریش گشت و درد گرفت و ضحاک بی‌قرار شد. دوباره ابلیس در لباس طبیب حاذق به بالین آمد و گفت: هر روز مغز مردان جوان علاج درد توست و به دستور ابلیس هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغز سر آن‌ها خوراک ماران می‌نمودند.[۱۲] با این حال همهٔ مردم ایران از کردار او به ستوه آمدند.
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

در این زمان در بابل تختگاه ضحاک، مردی کاوه نام آهنگری می‌کرد که دو پسر داشت. هر دو جوان بودند و قارن و قباد نام داشتند. مأموران ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر کرد و نزد ضحاک بردند و ضحاک دستور به کشتن آن دو داد.

چون کاوه از نیت ضحاک آگاهی یافت به بازار شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست چرمی را که پیشبند آهنگری بود بر سر چوبی بست و عَلَم مانند کرد و فریاد رهایی سر داد. ادوار بعد آن بیرق به نام درفش کاویانی در اذهان باقی ماند. مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شده و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند. آوازهٔ قیام کاوه بر ولایات پیچید. از هر شهری آزادگان به گرد او جمع شدند که همه دل پری از ضحاک داشتند.

در آن ایام فریدون که جوانی پهلوان بود و پدرش توسط مأموران ضحاک به قتل رسیده و خودش نیز تحت تعقیب بود در پی فرصتی مناسب برای قیام بود. فریدون که به مازندران رسید در آن جا به فعالیت پنهانی پرداخت و وقتی شنید کاوه به ری رسیده‌است، پنهانی خود را به ری رسانید و کاوه را آگاه نمود که از نسل جمشید است. زان پس کاوه فریدون را به عنوان شاه پذیرفت و خود سپهسالار شد. چون سپاهیان ضحاک و فریدون با مقابله کردند جنگ شروع تا شکست ضحاک ادامه یافت و ضحاک گرفتار شد و ایرانیان از شر او رها شدند.

در روایت شاهنامه، فرجام زندگانی ضحاک روشن نیست اما آنچه در منابع زرتشتی مربوط به پایان دوره ساسانی گفته می‌شود اینست که فریدون چندین بار اقدام به کشتن ضحاک کرد اما ضحاک نامیرا ماند. سپس سروش از اورمزد پیام آورد که وی نباید کشته شود چرا که با مرگ وی از تنش موجودات پلید در جهان گسترش خواهند یافت و از همین رو بود که فریدون وی را در کوه دماوند دربند کرد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در چاه یا شکافی عمیق، با میخ‌های بزرگ بر سنگ می‌بندد. حکیم ابوالقاسم فردوسی قیام کاوهٔ آهنگر و برافراشتن درفش کاویانی و پیروزی فریدون را اینچنین به نظم کشیده‌است:

%PDF-1.6
%
77 0 obj
>
endobj

149 0 obj
>/Filter/FlateDecode/ID[]/Index[77 117]/Info 76 0 R/Length 263/Prev 1415769/Root 78 0 R/Size 194/Type/XRef/W[1 3 1]>>stream
hbbd“`b“”l6D@w:8d,

1-از به کاربردن کلمات زشت در مطالب و پیام هایتان؛همچنین توهین و بی احترامی به سایرین خودداری کنید.

2-پیشنهاد و یا تشویق به انجام هر گونه فعالیت غیر قانونی در باشگاه ممنوع است.

3-بازی ها و پست های شما توسط مدیر پروفایل بررسی و تایید می شود.

4-درصورت رعایت نکردن هر کدام از موارد بالا پست یا پیام شما تایید نخواهد شد و در نتیجه نمایش داده نمی شود.

5-در صورت تخلف از قوانین باشگاه، عضویت فرد متخلف در باشگاهمورد بررسی قرار گرفته و درصورت تکرار تخلف، از باشگاه حذف می شود.

6-پروژه ها و پست های بقیه ی اعضاء را کپی و تکرار نکنید. (در صورت تکرار، مطلب شما توسط مدیر پروفایل حذف خواهد شد و در صورت مشاهده، علاوه بر تذکر؛ از امتیاز شما نیز کم خواهد شد.)

7-مسئولیت کلیه ی فایلهایی که آپلود و دانلود میشوند؛ به عهده خود اعضاء است.

8-ورود به این باشگاه به معنای قبول کلیه شرایط وقوانین فعالیت در این شبکه ی اجتماعی است.

می پذیرم
یستن

کاوه آهنگر

چه روز و روزگاری بود! ضحاک با ظلم و ستم بر مردم هفت سرزمین جهان حکومت می‌کرد. هر روز دو جوان، یک دختر و یک پسر از گوشه به گوشه‌ی هفت سرزمین به کشتارگاه می‌بردند و مغز آن‌ها را خوراک مارانی می‌کردند که بر دوش ضحاک بودند. هیچ خانه و خانواده‌ای نبود و پیدا نمی‌شد که یک یا چند جوانِ او را به کشتارگاه نبرده باشند. حال، روان قربانیان مانند ابرهای سفید بر بالای شهر می‌گشتند.کاوه آهنگر، مردی که هجده فرزند داشت و شانزده فرزند او را به کشتارگاه برده بودند به آسمان خیره نگاه می‌کرد. او به یاد هر فرزندش میخی بر دیوار زده و دسته‌ای گل نیلوفر به آن آویخته بود. آن روز برای دو فرزند دیگرش آمدند. او با پتک به جلاد ضحاک حمله کرد. او را از سر راهش برداشت. از خانه بیرون آمد و به فریادی بلند گفت: «روان قربانیان ما را صدا می‏کنند! نفرین بر ضحاک! نفرین بر اهریمن!»مردم از خانه‌ها بیرون آمدند. آسمان شهر پر از روان قربانیان دختر و پسری بود که ضحاک همه را کشته بود. آن‌ها چون ابری سفید بالای کوچه‌ها، بالای خانه‌ها، دکان‌ها، دیوارها حرکت می‌کردند. زنان و مردان و کودکان به دنبال کاوه راه افتـادند. هر مادر و پدری به از پی روان فرزندش بود. فرزندان کاوه به دور سر او می‌چرخیدند. کارن و چیستـا آخرین فرزندان کاوه هیاهو می‌کردند و اشک‌ریزان روان خواهر و برادرهایشان را صدا می‌زدند. کاوه خشمگین در شهر پیش می‌رفت و مردم به دنبال او بودند.ضحاک بر بام کاخش بود و مردم را نگاه می‌کرد. کاوه به در کاخ رسید. سپاهیان پیش آمدند. سیل مردم آن‌ها را عقب برد. ضحاک هراسان به درون کاخ رفت. روان قربانیان بر بالای کاخ بودند. صدای آه و ناله و فریاد مردم در آسمان می‌پیچید.زن و مرد از پله‌های کاخ بالا رفتند. بزرگان و فرماندهان به دور ضحاک بودند. کاوه، کارن و چیستا و سیل مردم داخل کاخ شدند. روان قربانیان به درون کاخ آمدند و بر بالای سر ضحاک چرخیدند.کاوه فریادکشان به ضحاک گفت: «پادشاها! مارانی که بر دوش شما می‌پیچند مغز فرزندان مرا و فرزندان همه‌ی این مردم که می‌بینی، خورده‌اند! من برای کشتن ماران آمده‌ام!»سپاهیان مانند گله‌ای کرگدن آمدند. مردان و زنان را با شمشیر و نیزه و شلاق از کاخ بیرون کردند. کاوه جلوی آنان بود. مردم از هر سو می‌آمدند. کاوه پیشبند آهنگری خود را بر سر نیزه‌ای زد. آن را بالای سرش گرفت و راه افتاد.ضحاک فریادکشید و گفت: «دیوان را خبر کنید! زنان و مردان را از اینجا دور کنید!»به یک‌باره غرش دیوها در آسمان پیچید. آن‌ها نعره کشان آمدند. به جنگ قربانیان رفتند. قربانیان چون ابر بودند. دیوها از میان ابرها گذشتند، هـوا را چنـگ زدند و نتوانستـند به ابـرها آسیبی برسانند. ضحاک به بام کاخ آمد. مارهای دوشش پیچ و تاب می‌خوردند و کوف کوف می‌کردند. حال، قربانیان به دیوها نـزدیک شدند. همه‌ی ناله‌ها، نفرین‌ها، فریادهایی که مردان و زنان در روزها و شب‌ها کشیده بودند در گوش دیوها پیچید و مانند گله گله مور و ملخ و مگس و پشه در سر آن‌ها هیاهو کردند. دیوها مانند دیوانه‌ها سر و گوش خود را گرفتند و به سوی تاریکی‌ها رفتند.کاوه با درفشی که در دست داشت به دنبال روان قربانیان از دروازه شهر گذشت. آن‌ها به سوی البـرز کوه، مندان شهر می‌رفتند. آنجا که جوانان فراری، شهری ساخته بودند و آماده‌ی جنگ با ضحاک می‌شدند. هیچ مرد وزن و کودکی در شهر نماند، مگر سپاهیان و دیوان که به دور ضحاک بودند. کاوه، درفش در دست از پی روان قربانیان می‌رفت و این نخستین عصیان مردم علیه پادشاهی ستمگر بود که در تاریخ به یادگار ماند!

نویسنده: محمدرضا یوسفی

پ
پnow = new Date();
var head = document.getElementsByTagName(‘head’)[0];
var script = document.createElement(‘script’);
script.type = ‘text/javascript’;
var script_address = ‘https://cdn.yektanet.com/js/infu/article.v1.min.js’;
script.src = script_address + ‘?v=’ + now.getFullYear().toString() + ‘0’ + now.getMonth() + ‘0’ + now.getDate() + ‘0’ + now.getHours();
head.appendChild(script); (function(){ var now = new Date(); var version = now.getFullYear().toString() + “0” + now.getMonth() + “0” + now.getDate() + “0” + now.getHours(); var head = document.getElementsByTagName(“head”)[0]; var link = document.createElement(“link”); link.rel = “stylesheet”; link.href = “https://app.najva.com/static/css/local-messaging.css” + “?v=” + version; head.appendChild(link); var script = document.createElement(“script”); script.type = “text/javascript”; script.async = true; script.src = “https://app.najva.com/static/js/scripts/infu-4123-57472a27-911e-4852-818a-c13fa37c29a6.js” + “?v=” + version; head.appendChild(script); })()/* Dynamic CSS: For no styles in head, copy and put the css below in your child theme’s style.css, disable dynamic styles */ body { font-family: “Source Sans Pro”, Arial, sans-serif; } ::selection { background-color: #33363b; } ::-moz-selection { background-color: #33363b; } a, .themeform label .required, #flexslider-featured .flex-direction-nav .flex-next:hover, #flexslider-featured .flex-direction-nav .flex-prev:hover, .post-hover:hover .post-title a, .post-title a:hover, .s1 .post-nav li a:hover i, .content .post-nav li a:hover i, .post-related a:hover, .s1 .widget_rss ul li a, #footer .widget_rss ul li a, .s1 .widget_calendar a, #footer .widget_calendar a, .s1 .alx-tab .tab-item-category a, .s1 .alx-posts .post-item-category a, .s1 .alx-tab li:hover .tab-item-title a, .s1 .alx-tab li:hover .tab-item-comment a, .s1 .alx-posts li:hover .post-item-title a, #footer .alx-tab .tab-item-category a, #footer .alx-posts .post-item-category a, #footer .alx-tab li:hover .tab-item-title a, #footer .alx-tab li:hover .tab-item-comment a, #footer .alx-posts li:hover .post-item-title a, .comment-tabs li.active a, .comment-awaiting-moderation, .child-menu a:hover, .child-menu .current_page_item > a, .wp-pagenavi a { color: #33363b; } .themeform input[type=”submit”], .themeform button[type=”submit”], .s1 .sidebar-top, .s1 .sidebar-toggle, #flexslider-featured .flex-control-nav li a.flex-active, .post-tags a:hover, .s1 .widget_calendar caption, #footer .widget_calendar caption, .author-bio .bio-avatar:after, .commentlist li.bypostauthor > .comment-body:after, .commentlist li.comment-author-admin > .comment-body:after { background-color: #33363b; } .post-format .format-container { border-color: #33363b; } .s1 .alx-tabs-nav li.active a, #footer .alx-tabs-nav li.active a, .comment-tabs li.active a, .wp-pagenavi a:hover, .wp-pagenavi a:active, .wp-pagenavi span.current { border-bottom-color: #33363b!important; } .s2 .post-nav li a:hover i, .s2 .widget_rss ul li a, .s2 .widget_calendar a, .s2 .alx-tab .tab-item-category a, .s2 .alx-posts .post-item-category a, .s2 .alx-tab li:hover .tab-item-title a, .s2 .alx-tab li:hover .tab-item-comment a, .s2 .alx-posts li:hover .post-item-title a { color: #33363b; } .s2 .sidebar-top, .s2 .sidebar-toggle, .post-comments, .jp-play-bar, .jp-volume-bar-value, .s2 .widget_calendar caption { background-color: #33363b; } .s2 .alx-tabs-nav li.active a { border-bottom-color: #33363b; } .post-comments span:before { border-right-color: #33363b; } #nav-header.nav-container { background-color: #33363b; } @media only screen and (min-width: 720px) { #nav-header .nav ul { background-color: #33363b; } } .site-title a img { max-height: 70px; } img { -webkit-border-radius: 10px; border-radius: 10px; } body { background-color: #33363b; }

توسط مدیر ·
منتشر شده · بروزشده شهریور ۲۱, ۱۳۹۷

کاوه یکی از قهرمانان اساطیری ایران است. بر اساسِ منابع باستانی، کاوه آهنگری ازاصفهان بود. . برخی منابع، دهستان مشهدکاوه را که امروزه در حدودِ جغرافیاییِ استان اصفهان است بعنوانِ زادگاه کاوه می شمارند.به روایت فردوسی از کاوه دو پسر باز می‌ماند: یکی قارن و دیگری قباد. قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می‌شد.

برخی از ایرانشناسان به این دلیل که نام کاوه در متنهای اوستا و پهلوی نیامده است آن را به صورت شخصیت یافتهٔ صفتِ کی می دانند که بعدها لقب فرمانروایان سلسله ی کیانی می شود. ضَحاک (با گویشِ اوستایی:اَژی دهاکه؛ارمنی: اَدَهَک از پادشاهان اسطوره‌ایایرانیان است. در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش مرداس بر تخت می‌نشیند. جمشید پادشاهِ ایران زمین -فرزندِ طهمورث- سرانجام به خاطر خودبینی و غرور، فرّه ایزدی را از دست می‌دهد. پس از آن، ایرانیان به سراغ ضحاک رفته و او را به شاهی می‌پذیرند. اما پسینترها با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ضحاک آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود دانسته و مردم را به هراس می‌اندازد. چون ۸۰۰ سال از پادشاهی وی گذشت، آن گوشت پاره‌ها ریش گشت و درد گرفت و بی قرار شد. باز هم اهریمن در لباسِ پزشکی ماهر به او می‌گوید مغز مردان جوان علاج درد است و به دستور او هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغز سر آن‌ها را روی زخم‌ها می‌گذاشتند. با این حال همهٔ مردم از او به ستوه آمدند. در این زمان در روستایی، مردی به نام کاوه زندگی می‌کرد که آهنگر بود و دو پسر داشت که هر دو به جوانی رسیده بودند و قارن و قباد نام داشتند. کارگزار ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر کرد و نزد ضحاک برد. ضحاک دستور به کشتن آن دو داد. چون کاوه از دستور ضحاک آگاهی یافت به شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست را که آهنگران بر پیش می‌بندند بر سر چوبی مانند بیرقی کرد و فریاد آغاز کرد. از آن بیرق به نام درفش کاویانی یاد می‌شود. مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شدند و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند. از هر شهری مردمی بسیار گرد او آمدند که همه دل پر از کینهٔ ضحاک داشتند. در آن زمان ضحاک در دماوند بود وطبرستان و چون از این کار آگاه شد سپاه بسیاری به جنگ کاوه فرستاد که آن‌ها کشته یا فراری شدند. در آن هنگام فریدون در پی فرصتی مناسب برای قیام علیه ضحاک بود و ضحاک او را دنبال می‌کرد. فریدون که بهطبرستان رسید در آن جا پنهان شد و وقتی شنید کاوه بهری رسیده‌است، پنهانی خود را به ری رسانید و او را آگاهی داد که از فرزندان جمشید است. در آن هنگام کاوه فریدون را امیر سپاه کرد و خود سپهسالار شد. چون سپاهیان ضحاک و فریدون به هم رسیدند و جنگ شروع شد، سپاه ضحاک شکست خورد. ضحاک گرفتار فریدون شد و ایرانیان از شر او آسوده شدند. در روایتِ شاهنامه، فرجامِ زندگانیِ ضحاک روشن نیست اما آنچه در منابع زرتشتیِ مربوط به پایان دوره ساسانی گفته می‌شود اینست که فریدون چندین بار اقدام به کشتنِ ضحاک کرد اما ضحاک نامیرا ماند. سپس سروش از اورمزدپیام آورد که وی نباید کشته شود چرا که با مرگِ وی و از تنش موجوداتِ پلید در جهان گسترش خواهند یافت و از همین رو بود که فریدون وی را در کوه دماوند دربند کرد. فرجام آنکه، ضحاک به دستِ فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در شکافی بُن‌ناپدید، با میخ‌های گران بر سنگ فرو می‌بندد.خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

حکیم ابوالقاسم فردوسی برخاستن کاوهٔ اهنگر و برپا داشتن درفش کاویانی و پیدایش درفش کاویان و پیروزیدرفش را چنین به نظم کشیده‌است:

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه /برو انجمن گشت بازارگاه /همی بر خروشید و فریاد خواندجهان را/ سراسر سوی دادخوانداز آن چرم /کاهنگران پشت پایببندند هنگام زخم/ درایهمی کاوه آن بر سر نیزه کرد/همانگه ز بازار برخاست گرد/خروشان همی رفت نیزه به دست /که ای نامداران یزدان‌پرست /کسی کو هوای فریدون کند/سر از بند ضحاک بیرون کند/بپویید کاین مهتر اهرمنست /جهان آفرین را به دل دشمن است/به پیش فریدون فرخ شویم /به جان و تن و چیز یک رخ شویم /همی رفت پیش اندرون مردکردسپاهی برو انجمن شد نه خرد/ندانست خود کافریدون کجاست/سر اندر کشید و همی رفت راست/بیامد به درگاه سالار نو/بدیدندش از دور برخاست غو/چو آن پوست بر نیزه بر دید کی/به نیکی یکی اختر افکند پی/بیاراست آن را به دیبای روم /ز گوهر برو پیکر و زر بوم/ بزد بر سر خویش چون کرد ماه/ یکی فال فرخ‌پی افکنده شاه/ فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش /همی خواندش کاویانی درفش/از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه/به شاهی به سر بر نهادی کلاه/برآن بی‌بها چرم آهنگران/ برآویختی نوبنو گوهران /ز دیبای پرمایه و گوهران /بر آنگونه گشت اخیر کاویان/ که اندر سر نیزه خورشید بود/جهان را ازو دل پر امید بود.

برچسب ها: استوره های ایراناسطوره های ایرانتاریخ ایرانكاوهکاوه آهنگرکاوه آهنگر که بود

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه

وب‌سایت

تیر ۱۶, ۱۳۹۷

 توسط boshra · Published تیر ۱۶, ۱۳۹۷

آبان ۲۱, ۱۳۹۷

 توسط boshra · Published آبان ۲۱, ۱۳۹۷ · Last modified مرداد ۳, ۱۳۹۷

آبان ۲۰, ۱۳۹۷

 توسط boshra · Published آبان ۲۰, ۱۳۹۷ · Last modified مرداد ۳, ۱۳۹۷

ما را دنبال کنید:

بیشتر

محیط زیست

تغییرات اقلیمی در حال نابودی تاریخ وایکینگ‌ها است

۱۹ مرداد, ۱۳۹۸

جهانگردی

استالین به قطب گردشگری زادگاهش تبدیل شده است

۱۹ مرداد, ۱۳۹۸

اپلیکیشن موبایل

عرضه قابلیت پرداخت نقدی برای اپلیکیشن‌های اندرویدی

۱۹ مرداد, ۱۳۹۸

تبلت / موبایل

آلکاتل ۳، ۳L ،۱s و تبلت ۳T در نمایشگاه MWC 2019 معرفی شدند

۱۸ مرداد, ۱۳۹۸

موبایل

میت ایکس معرفی شد؛ گوشی تاشدنی هواوی با نمایشگر تمام‌صفحه و مودم ۵G

۱۸ مرداد, ۱۳۹۸

اخبار سینما و سلبریتی ها عکس بدون آرایش بازیگران گریم جالب بازیگران بیوگرافی بازیگران عکس سلفی بازیگران عکس جشن تولد بازیگران

♥ محبوب ترین ها ♥

فال هفتگی PMC فال ورق فال چوب فال قهوه فال ابجد استخاره از قرآن فال حافظ فال انبیاء طالع بینی مصری طالع بینی هندی طالع بینی خورشیدی طالع بینی ازدواج پیامک ماه تولد ازدواج متولدین ماه های مختلفخلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

Infu_ir@

دانلود رایگان کتاب های نایاب

بدون نیاز به نصب

از پیج ما دیدن فرمایید

Powered by Infu. Theme by Infu.

%PDF-1.6
%
537 0 obj
>
endobj

xref
537 21
0000000016 00000 n
0000001005 00000 n
0000001134 00000 n
0000001416 00000 n
0000001812 00000 n
0000001960 00000 n
0000002232 00000 n
0000002867 00000 n
0000002945 00000 n
0000003775 00000 n
0000004534 00000 n
0000005321 00000 n
0000006084 00000 n
0000006829 00000 n
0000007602 00000 n
0000008390 00000 n
0000009139 00000 n
0000030247 00000 n
0000058335 00000 n
0000058606 00000 n
0000000716 00000 n
trailer
]>>
startxref
0
%%EOF

557 0 obj
>stream
xb“`b“e`e`

جستجو

پادشاهی ضحاک،پنجمین پادشاهی در شاهنامه بود که هزار سال طول کشید.چون ضحاک پادشاه شد،اهریمن از راه های مختلف او را وسوسه کرد و همچنین باعث تبدیل دو مار بر سر شانه های ضحاک شد. ضحاک دستور داد هر شب مغز ۲ مرد را خوراک مار ها کنند.تا اینکه روزی دو نفر به نام های ارمایل و گرمایل در آشپزخانه هرروز یک نفر را فراری داده و به جای آن مغز گوسفند را جایگزین می کردند.شبی ضحاک خواب دید و تعبیر خواب آن به دنیا آمدن کودکی بود که پادشاهی را از او می گرفت و اورا در کوهی اسیر می کرد.سال ها گذشت تا اینکه فریدون،قهرمانی که پدرش به دست ضحاک کشته شده بود،در کنار کاوه آهنگر،علیه ضحاک قیام کردند وفریدون در غاری واقع در کوه دماوند،ضحاک را زندانی کرد و شکست داد.


در این داستان می شنویم:

کاوه،مردی آهنگر بود.یعنی از آهن و فلز،وسایل و ابزار درست میکرد.او در ابتدا شاگردان زیادی داشت،اما با کشتاری که ضحاک میکرد،تنها سه شاگرد برای کاوه باقی مانده بود.نام این سه جوان قارن،قباد و بهرام بود که قباد و قارن،پسران کاوه بودند.روزی جارچیان خبر آوردند که ضحاک دستور داده است بزرگان در کاخ او جمع شوند و از آنجا که کاوه مرده بزرگی بود،به راه افتاد…

ايرانيان باستان شادي مردمان را توأم با شادماني زندگي براي جانوران و گياهان و زمين و جهان مي‌دانستند.ايرانيان به شخصيتي مانند كوروش مفتخرند كه به نظر ما بهترين عقيده دربارة وي آن است كه او همان «ذوالقرنين» قرآن كريم و از پايه‌گذاران حقوق بشردوستانه، و رعايت اصول انساني و حمايت از منابع زيست‌محيطي در زمان جنگ و درگيري مسلحانه است. ساختمان‌هاي باقي‌مانده از ايران باستان نشان مي‌دهد كه آنان نسبت به مصرف كردن منابع طبيعي قناعت مي‌كردند و كاملاً جانب احتياط را رعايت داشته و منابع طبيعي را از هر گونه آلودگي محفوظ مي‌داشتند .اين است ايران ما واجداد ايرانيان. جاي آن دارد كه خطاب به ايرانياني كه امروز براي طبيعت زيبايشان اهتمام نمي‌كنند، جنگل‌ها را ويران و با طراوت‌ترين نقاط را به زباله دان تبديل مي‌كنند، گفته شود: تو يادگار آن پدراني/ در عرقت از چه خون پدر نيست؟

دكتر سيد مصطفي محقق داماد

خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر

انوشه روان فردوسی، بزرگترین حماسه سرای ایران، قیام ملی کاوه آهنگر برعلیه آژیدهاک را به استناد خدای نامه های پهلوی با بیانی شیرین در اثر جاودانی خود به رشته نظم درآورده است. فردوسی شرح این رویداد ملی را در هفت سد بیت خلاصه کرده و از بیان این واقعه به زیبایی نتیجه گیری نموده است…

به روایت فردوسی، در دوران جمشید در دشت سواران نیزه گذار نیک مردی به نام «مرداس» بود که پسری زشت سیرت و ناپاک و سبکسار اما جنگنده و چابک داشت که او را به نام آژیدهاک (ضحاک) می شناسیم. او به فریب اهریمن (انگره مئین یوه = اندیشه بد، گفتاربد، کردار بد) پدر خویش مرداس را بکشت و برجای او نشست. آن گاه اهریمن به صورت جوانی نیک روی بر او ظاهر شد و خوان سالار او گشت و به بوسه ی او از شانه های آژیدهاک دو مار برآمد و باز دوباره همان جوان به صورت پزشکی بر او پدیدار شد و گفت چاره ی آن دو مار تنها سیر کردن آنها با مغز جوانان است تا این خورش اندک اندک در وجود آنها کارگر افتد و بمیرند. از سوی دیگر همزمان با این احوال در ایران به دنبال گراییدن جمشید به خودرایی و کژاندیشی مردم از او روی گردان شدند و بیهوده پنداشتند که فرمانروایی آژیدهاک بیگانه فرهنگ ، مایه آسایش آنان را فراهم خواهد آورد و ندانستند که از کژدم به اژدها پناه بردن جز باختن جان و میهن حاصلی ندارد.( 1 ) آژیدهاک به ایران آمد، با یارانی از تازیان و ایرانیان بیگانه پرست و جمشید را سرنگون ساخت و قدرت را به دست گرفت. جمشید مدتی به تلخی و نامرادی زیست و در آوارگی جانش را ستاندند. در دوران حکومت آژیدهاک کردار نیک فرزانگان از میان رفت و کشور به کام فرو مایگان و بی فرهنگان گرفتار شد. هنر و مردمی خوار شد و دروغ و ریا ارزش شد. راستی و درستی و رادی و بزرگواری نابود شد و پستی و تبهکاری کشور گیر شد. دست ستمگران و پلیدان بر مردمان دراز گردید و هیچ کسی از بیم کشته شدن جرأت نداشت غم دل جز به راز در مکانی خلوت با نزدیک ترین کسان خود گوید. اختیار جان و شرف بزرگان و دانایان به دست عده ای دزد و نابکار و فرزندان آنها که در لباس یاران آژیدهاک خون آشام درآمده بودند، افتاده بود. خادمان آژیدهاک دوشیزگان و زنان پاکدامن ایرانی را می آلودند و جوانان پرمغز ایرانی را یا از کشور فراری می دادند و یا گرفتارشان می کردند و آنان را خوراک نیات اهریمنی آژیدهاک می کردند و مردم از بیم کشته شدن خاموش مانده بودند و همه سر به گریبان اندوه و درد فرو برده بودند و هیچ کس را یارای دادخواهی نبود. سال ها می گذشت و آژیدهاک پیوسته از بیم فریدون و انتقام جویی او پریشان دل و آشفته خیال بود، چون پدر فریدون را قربانی مارهای اهریمنی خویش کرده بود. از این روی بر آن شد تا مهتران کشور را فراخواند و از همه آنان گواهی گیرد که جز راه نیاکان نسپرده است و سخن جز به راستی نگفته است. گروهی از حاضران از بیم خشم آژیدهاک بیدادگر گواهی نوشتند. اما همان زمان فریاد دادخواهی به گوش رسید. آژیدهاک دادخواه را فراخواست. دادخواهنده گفت : ای بیدادگر سیه اندرون، آهنگری هنرور و بی آزارم که از تونابکار برمن رنج بسیار رسیده است. چندتن از فرزندانم قربانی نیازهای اهریمنی تو شدند. این آخرین پسر من است. او را به من بازده. خروشید و زد دست بر سر زشاه کـه شـاها منـم کــاوه ی دادخــواه زنـی بـر دلم هــر زمــان نیشتــر ز تــو بــر مـن آمــد ستـم بیشتـر ستـم گـرنـداری تـو بـر مـن روا بـه فـرزند من دست بـردن چـرا ؟ مـرا بـود هـژده پسـر در جهـان از ایشان یکی مانده است این زمان ببخشـای بـر مـن یـکی را، نـگــر که سـوزان شـود هر زمـانـم جـگـر جـوانی نمـاندست و فـرزند نیست به گیتی چـو فــرزنـد پیـونـد نیست ستـم را میــان و کـرانـه بـود همیــدون ستـــم را بـهـانه بــود

یـکی بی زیـان مــرد آهنگــرم ز تــو آتـش آیــد همی بــر سـرم اگر هفت کشور به شاهی توراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست ( 2 ) آژیدهاک مصلحت دید که فرزند کاوه را آزاد کند و آن گاه به او گفت که تو نیز چون دیگران به راستی و درستی من گواهی ده. کاوه بر مردمانی که گواهی داده بودند و همه پرسی فرمایشی آژیدهاک را یاری رسانده بودند، فریاد زد که چرا تن به زبونی و پستی سپرده اید و برای خوشایند این ستمگر به راستی پشت کرده اید ؟ داد خود را از این ستمگران بستانید و به پشتوانه فرهنگ سترگ نیاکان خود و با یاری اهورا آنها را از کشورتان بیرون برانید. همی بـرخـروشید و فـریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند از آن چـرم کاهنگـران پشت پـای بپـوشنـد هنگـام زخــم درای همان کاوه آن بـر سر نیـزه کـرد همان گه ز بازار برخاست گـرد خروشان همی رفت نیزه به دست کـه ای نـامــداران یـزدان پرست کسی کـــو هـوای فــریدون کنـد سـر از بنـد ضحاک بیرون کنــد همی رفت پیش اندرون مرد گرُد سپاهی بر او انجمن شد نه خُـرد بدانست خود کافریدن کجاست سراندر کشید و همی رفت راست (3 ) عموم مردم به ستوه آمده از دست آژیدهاک تازی صفت نیز صدای اعتراض خود را بلند کردند و یک صدا در پشتیبانی از کاوه فریاد برآوردند : نخـواهیم برگــاه ضحــاک را مــر آن اژدهـا دوش ناپـاک را سپاهی و شهری به کردار کـوه سراسر به جنگ اندرون هم گروه ازآن شهرروشن یکی تیره گرد بـر آمد که خـورشید شد لاجورد ( 4 ) در ادامه فروسی روایت می کند که مردم به پیشوایی کاوه به دیدار فریدون می شتابند و او نیز به پشتیبانی از قیام مردم می پردازد و خود را برای نبرد با آژیدهاک آماده می سازد و سرانجام در نبردی دشوار گرزی گران بر سر آژیدهاک می کوبد. همان گاه « سروش خجسته » یا ندای وجدان به او نهیب می زند که اگر چه او ناراستی پیشه کرد، تو راستی پیشه کن و مبادا او را بکشی. تنها می توانی او را به کوه ببری و در بندکنی. اما نباید جان او را بستانی که دادن و ستاندن جان در دست خداست. فریدون چنین می کند و او را بر بالای کوه دماوند فرو می بندد. فریدون فرخ با این کردار نیک خود به جهانیان یاد آور شد که ایرانیان با دشمنان خود نیز هنگامی که دربندند مدارا می کنند و در فرهنگ راستین ایران اعدام وجود ندارد و خون را نباید با خون شُست. فـریـدون فـرخ فـرشتـه نـبــود ز مشک و ز عنبــر سرشته نبود به داد و دهش یافت آن نیکویی تو داد و دهش کن فریدون تویی فریدون زکاری که کرد ایزدی نخستین جهان را بشست از بدی یکی بیش تر بند ضحاک بود کـه بیـدادگـر بود و ناپـاک بـود ( 5 ) جابری انصاری روایت می کند که در زمان او هنوز هم یادگارهایی از جشن پیروزی مردم برضحاک در روز جشن مهرگان در روستاهای دماوند باقی مانده است.(6 ) از دیدگاه نگارنده اگر چه رویداد قیام ملی کاوه آهنگر در اوستا و شاهنامه به عناصر داستانی آمیخته، نمادها و رمزها به آن افزوده شده و رنگ و بوی استوره ای به خود گرفته و برخی روایات در این مورد آشفتگی دارد اما مثل هراستوره دیگر از بن مایه هایی واقعی و تاریخی برخوردار است و نمی توان و نباید آن را دروغ و فسانه دانست. در اوستا چندین بار در یشت پنجم (آبان یشت)، یشت نهم (گئوش یشت)، یشت چهاردهم (بهرام یشت)، یشت پانزدهم (رام یشت)، یشت هفدهم (اَرتَ یشت)، یشت نوزدهم (زامیاد یشت) از آژیدهاک نام برده می شود. (7 ) از فریدون نیز در اوستا بارها با نام اوستایی (ثرائتون) نام برده می شود و به نبردی که بین او و آژیدهاک روی می دهد، اشاره می شود. ( 8 ) به استناد اوستا آژیدهاک در کشور بوری ( Bawri ) حکمرانی می کرد که همان سرزمین بابل قدیم است که در دوران هخامنشی بابیرو یا بابیروش گفته می شد. (9 ). (دلیل حذف لام بابل در این هر دو مورد آن است که در الفباء اوستایی و هخامنشی حرف لام موجود نیست و از این روی لام در هر دو زبان به «ر» بدل شده است ). به استناد اوستا، مرکز حکومت آژیدهاک نیز شهر «کوی ریَنتَ» نزدیک بابِل بود و این نام را می توان با شهر «کِرنَد»در غرب ایران تطبیق داد. (10 ) از مجموع این روایات چنین بر می آید که اژیدهاک یکی از مردان سرزمین های غربی ایران بوده و به ظاهر از آشور یاکلده بر ایران تاخته و چنان که می دانیم پیش از تشکیل دولت های مادی و هخامنشی ایران چند بار مورد هجوم لشکرکشان کلدانی و آشوری که در خونریزی شهرتی داشتند قرار گرفته و از این یورش ها و خونریزی ها خاطراتی در ذهن ایرانیان باقی مانده است و در روزگارانی که ایرانیان تاریخ کلده و آشور را فراموش کردند، آژیدهاک را به نژاد تازی که البته از قبایل سامی و با آشوریان و کلدانیان از یک اصل هستند، نسبت دادند.(11) و اما پایه و اساس اصلی مارهای روئیده بر دوش آژیدهاک را نیز که در داستان ها به زبان رمز در آمده در اوستا می توان به درستی دریافت. چنان که در پشت نوزدهم (زامیاد یشت) آنجا که درباره رویارویی سپنتامینو (اندیشه نیک، گفتار نیک، کردار نیک) با انگره مینو یا اهریمن (اندیشه بد، گفتار بد، کردار بد) سخن به میان می آید، از دو یار مهم آژیدهاک با نام های (اَکَ مَنَ) به معنی اندیشه یا منش زشت و اَاِشمَ (کردار خشم آلود یا دیو خشم) نام برده می شود و یادآوری می شود که آژیدهاک برای به دست آوردن فرّکیانی با یاری « اَکَ مَنَ ‌» و « اَاِشمَ » که در حقیقت صفات درونی و ذاتی و زاینده ی انگره مینو یا اهریمن درون خود او بودند با سپنتامینوی درون خود نبرد می کند.( 12 ) از اینرو در روایات بعدی که با عناصر رمز آمیز آمیخته می شوند، همه جا آژیدهاک به صورت موجودی سه سر که یک سر آن «اَکَ مَنَ» و یک سر دیگرش « اَاِشم َ» است، مجسم می شود و این سه سر طبیعتاً باید دارای سه پوزه و شش چشم باشند و برهمین پایه آژیدهاک در روایات بعدی به صورت کسی در آمده است که دو مار (که نماد اهریمن است) بر شانه های او روییده و او با دو مار خود، سه پوزه و سه سر و شش چشم دارد. چون این تجسم تباهی باید سه دهان داشته باشد تا بیشتر از یک بدن بدرد و ببلعد و سه سرداشته باشد تا بیشتر از یک سر حیله گری و بداندیشی کند و شش چشم داشته باشد تا چابک تر از همگان از مهلکه بگریزد.(13 ) در حقیقت آژیدهاک به واسطه ی خونخواری و آزار و آسیب فراوان بر مردم به مار یا پدیده ای اهریمنی تشبیه شده و آژیدهاک نام یافته و خاطره ی همین اسم هم در روایت رمزی جدیدتر به شکل برامدن دومار بر شانه او در آمده است و چنانکه می دانیم ضحاک ( آژیدهاک ) در شاهنامه چند بار به نام اژدها خوانده شده و این نام علاوه بر آن که ممکن است شکل مخففی از آژیدهاک باشد به بهترین صورت می تواند نشانه عقیده ریشه ای ایرانیان قدیم نسبت به ویران کننده ی گیتی و جهان راستی باشد.(14 ) درفش کاویان : در شاهنامه تا پیش از آن که کاوه درفش خود را به نزد فریدون ببرد، این درفش نامی ندارد و فردوسی از آن با نام «بی بها چرم آهنگران» نام می برد. ولی پس از آن که کاوه درفش را به نزد فریدون می برد، فریدون درفش را به گوهرهای فراوان می آراید و آن را درفش کاویان می نامند و این آیین یعنی «برآویختن نوبه نو گوهران» بر آن «بی بها چرم آهنگران» از آن زمان در ایران زمین به دست بزرگان زنده نگه داشته می شود. چـو آن پـوست بر نیـزه بـر دیـدکی بـه نیکـی یـکی اختـر افکنـد پـی بیــاراست آن را بـه دیبــای روم ز گـوهـر بـرو پیکر از زر بـوم فرو هشت از سرخ و زرد و بنفش همی خـوانـدش کـاویـانی درفش ازآن پس هرآن کس که بگرفت گاه به شاهی به سر بـرنهـادی کـلاه بـر آن بـی بهـا چـرم آهنـگـران بـرآویختی نـوبـه نــو گـوهـران (15 ) در اوستا ، یسنا ، هات 10 بند 14 نیز از درفشی با جنس چرم گاو نام برده می شود به نام «گئوش درفشا» یا درفشی از (چرم) گاو و این نشان می دهد که این درفش در نزد مردم آن زمان کاملاً شناخته شده بود وگرنه از آن برای تشبیه استفاده نمی شد : « آنان که هوم نوشیدند ، نباید به دلخواه خویش همچون گئوش درفشا در جنبش باشند » . ( 16 ) استاد ابراهیم پور داوود، اوستا شناس برجسته معاصر ایرانی نیز در گزارش اوستا ، اشاره می کند که «گئوش درفش» در حقیقت نام اولیه ی همان درفشی است که از چرم گاو ساخته شده بود و بعدها آن را درفش کاویان نامیدند. (17 ) یوستی ، بارتولومه، اسکارمن و برخی دیگر از پژوهشگران «گئوش درفشا» را همان « درفش کاویان» دانسته اند و درباره ی ماهیت درفش کاویانی و انطباق اسناد به دست آمده با روایات فردوسی در شاهنامه اظهار نظر کرده اند. یوستی در مقاله ای محققانه به نام « تاریخ ایران» در این مورد به نگاره های موجود بر روی برخی از سکه های دوره سلوکی و اشکانی اشاره می کند که در یک روی سکه پادشاه در حال ستایش است و در طرف دیگر، نقش یک درفش مربع شکل است که بر چوبی نصب شده و این درفش در برخی از سکه ها بی حاشیه و در برخی دیگر با حاشیه است. یوستی این نقش ها را مربوط به درفش کاویان می داند.(18 ) اسکارمن نیز با پژوهش در یک تابلو موزائیک مکشوف در شهر پومپئی راجع به جنگ الکساندر و داریوش هخامنشی که اکنون در موزه ی ناپل محفوظ است و همچنین سکه هایی که از سلسله فراتاکارا معاصر سلوکی ها بر جا مانده است و تطبیق این آثار با روایات فردوسی در شاهنامه درباره درفش کاویان، به این نتیجه رسیده که درفش مزبور در آن زمان قطعه چرمی مربع شکل بوده که بر نیزه ای نصب شده و نوک نیزه در پشت آن از بالا پیدا بوده و بر روی چرم که به حریر و گوهرزینت یافته بود، ستاره ای چهار پر بود که بر میان و بالای آن ، دایره ی کوچکی قرار داشت و این ستاره، به یقین همان است که فردوسی از آن به «اختر کاویان» تعبیر کرده است. از پایین این درفش هم چهار ریشه به رنگ های سرخ و زرد و بنفش آویخته که نوک آنها مزین به گوهر است و این ویژگی تصویر نیز کاملاً با روایات فردوسی در شاهنامه انطباق دارد.(19 ) اما کریستن سن که معمولاً اظهار نظرهایی همراه با شک و تردید نسبت به شخصیت های تاریخی ایرانیان دارد و آنان را خیالی، موهوم و افسانه می پندارد، در رساله ای به زبان دانمارکی ضمن رد نظریات یوستی و سایر پژوهشگران، بدون ارائه دلیل موجه می نویسد : «من با نظر لوی‌ و یوستی و اخیراً زاره که پرچم داریوش سوم در موزائیک معروف به جنگ الکساندر و درفش منقوش بر سکه های قدیم پارس را درفش کاویان دانسته اند، موافق نیستم» ( 20 ) با این همه چند تن از تاریخ نگاران ایرانی و عرب ضمن توصیف درفش کاویانی و آیین های مربوط به آن به روایاتی درباره ی سرنوشت غم انگیز آن اشاره کرده اند : ثعالبی نیشابوری در (غرر اخبار ملوک فرس و سیرهم ) می نویسد : فریدون پس از فراغ از کار ضحاک، چرم کاوه را به دُر و جواهر بیاراست و درفش کاویان نامید و پس از او ملوک در جنگ ها و فتح قلاع آن را برای تَیَمن همراه می بردند. ثعالبی همچنین روایت می کند : پادشاهان درفش کاویان را موجب کامیابی خویش می شمردند و در تزئین آن به جواهر قیمتی با یکدیگر چشم و هم چشمی می کردند و کمال جد را در زیور بستن آن می نمودند، چنان که پس از مدتی یکتای جهان و شاهکار قرون و اعجب عجایب روزگار شد. این درفش را پیشاپیش سپاه می بردند و در جنگ ها جز فرمانده کل سپاه کسی شایسته نگهداری از آن نبود و پس از آن که جنگ به پیروزی خاتمه می یافت، پادشاه درفش را به خزانه داری که مأمور نگهداری آن بود، می سپرد. بنا به روایت « مطهربن طاهر مقدسی» این درفش در آغاز از پوست بود و بعدها ایرانیان آن را از زر و پارچه زربفت ساختند.(21 ) بنا به روایت « تبری » این درفش هشت ارش پهنا ( 4 متر ) و دوازده ارش درازا ( 6 متر ) داشت و بلعمی گوید که ایرانیان در جنگ این درفش را پیش روی داشتند و پس از هر فتح، گوهری چند بر جواهر آن درفش می افزودند، چندان که این درفش غرق زر و سیم و گوهر و مروارید شده بود. ( 22) توصیف مسعودی نیز از درفش کاویان شبیه طبری است و گوید که این عَلَم پوشیده از یاقوت و مروارید و گوهرهای گوناگون بود. ( 23 ) بنا به قول خوارزمی (در مفاتیح العلوم) پادشاهان در جنگ ها به این درفش تیمن و تبرک می جستند و آن را از زر و گوهرهای گران بها پوشیده بودند. از مطالب شاهنامه نیز چنین بر می آید که درفش کاویان و تاج کیان از نشان های شاهی بود و در زمان جنگ، اختر کاویان را پیشاپیش سپاه می بردند و در میدان جنگ به دلیرترین پهلوانان می سپردند.( 24 ) ابن خلدون نیز گوید که صورت طلسمی با اعداد و علائم نجومی را بر درفش کاویان دوخته بودند. در سال 363 هجری مهشیدی، سپاه ایران در قادسیه ، نزدیک حیره با سعد وقاص جنگنده عرب رو به رو شد. جنگ سه روز به درازا کشید و صدماتی به سپاه ایران وارد شد. رستم فرخ زاد که فرماندهی سپاه ایران را به عهده داشت و پاسداری از درفش کاویان را در دست داشت، در راه میهن جان داد و درفش کاویان که نمودار شوکت و قدرت ایران بود به دست اعراب متجاوز افتاد. (25 ) بنا به قول مسعودی در « مروج الذهب » در جنگ قادسیه درفش کاویان به دست عربی موسوم به «ضرار پسر خطاب» افتاد و او آن را به 30 هزار دینار فروخت، حال آن که قیمت واقعی آن یک میلیون و دویست هزار دینار بود. (26 ) « تبری » نیز عیناً همین گزارش را از سرنوشت درفش کاویان روایت می کند و ثعالبی نیشابوری اشاره می کند که ضرار پسر خطاب مردی از قبیله «نَخَع‌» بود و اضافه می کند که سعد وقاص جنگاور عرب این درفش را به سایر خزائن و جواهر یزدگرد که نصیب مسلمانان شده بود افزود و آن را با تاج ها و کمرهای گوهرنشان و چیزهای دیگر برداشته به خدمت امیرالمؤمنین عمربن الخطاب برد، عمر گفت درفش کاویان را پاره پاره نمایند و میان مسلمانان قسمت کنند. (27 ) به روایت تبری همچنین شمشیرها و تاج خسرو پرویز را که اعراب در خزانه ایران یافتند، نزد خلیفه عمر فرستادند. عمر تاج را در کعبه آویخت و دستور داد قالی معروف و جواهر نشان «بهار خسرو» یا « بهارستان » را که جزء غنائم بود، قطعه قطعه کردند و میان اصحاب تقسیم نمودند ولی علی بن ابیطالب سهم خود را از غنایم به بیست هزار درهم فروخت. سپس یک پنجم غنایم را که به خلیفه تعلق داشت، جدا کرده و باقی را در بین شصت هزار تن از سپاهیان سعد قسمت نمود و گویند که به هر تن دوازه هزار درهم رسید.(28 ) کـــاوه : درباره ی نام کاوه نیز باید یادآور شویم که اگر چه از کاوه در اوستای موجود و متون پهلوی باقی مانده به صراحت یاد نمی شود ولی این نباید باعث شود که وجود شخصیت یا تیپ تاریخی کاوه را زیر سؤال ببریم. کریستن سن در این مورد عقیده دارد که چون نام کاوه در اوستای فعلی یا سایر کتب پهلوی موجود یافت نمی شود، پس می توان نتیجه گرفت که داستان او را در زمان ساسانی ها با اقتباساتی از سایر داستانهای کهن برای تفسیر نام «درفش کاویان» ساخته اند و سعی کرده اند درفش کاویان را درفش منسوب به کاوه معنا کنند. کریستن سن در ادامه می افزاید که به نظر او معنی حقیقی درفش کاویان درفش منسوب به کوی یا درفش شاهی است.(29 ) در مورد نظر کریستن سن باید نخست یادآور شویم : همان گونه که می دانیم درگذر تاریخ بسیاری از بخش های اوستای بزرگ مفقود یا نابود شد و در صورت عدم نابودی چه بسا روایات مربوط به کاوه را به صورت کامل تر در این بخش ها می توانستیم بیابیم. دوم این که باز سرایی روایات مربوط به کاوه در شاهنامه و اشاره به آن در متون تاریخی سده های نخستین پس از هجوم تازیان خود گواه بر این است که این روایات دست کم در خداینامه های دوران اشکانی و ساسانی موجود بوده است. از سوی دیگر در بیشتر متون، کاوه، آهنگری از مردم اصفهان برشمرده می شود و تاریخ نگاران نوشته اند که درفش کاویان را در جنگ ها مردم اصفهان در دست داشتند و این نکته شاید حاکی از این باشد که در زمان ساسانیان خاستگاه کاوه را از اصفهان می دانستند.چنانکه در تاریخ تبری آمده است: « کاوه هر کجا حرب کردی آن علم خویش در پیش داشتی و پیروزی یافتی و بیست سال کاوه اندر جهان بگشت و حهان راست کرد بر فریدون … و فریدون ولایت اصفهان و ناحیتش را به کاوه سپرد و کاوه برخاست و به اصفهان شد و ده سال بر ولایت بماند ، سپس در آنجا بمرد و او را فرزندان ماندند .» ( 30 ) در این جا به نظر می رسد که واژه کاوه با گی و گابه و گابی و گابیان که نام های کهن اصفهان هستند از یک ریشه باشد. چنان که مسعودی در «التنبیه و الاشراف» می نویسد : مردی پارسا از عامه مردم که از اهل اصفهان بود به نام «کابی» به پا خاست و پرچمی از پوست به علامت خویش برافراشت و مردم را به خلع ضحاک و پادشاهی فریدون خواند. اگر این دیدگاه درست باشد «گابی آهنگر» یا «کابی آهنگر» یا «کاوه آهنگر» در اصل یک لقب است نه یک اسم و از آنجا که گابی نام قدیم مرکز ایالتی بود که امروز سپاهان یا اصفهان نامیده می شود، می توان گفت که «کاوه آهنگر» در اصل «گابی آهنگر» یا به عبارت امروزی «اصفهانی آهنگر» می باشد. چنان که در تاریخ ایران بسیاری افراد را همچون کرتیریا بزرگمهر یا امیرکبیر به لقب آنان می شناسیم و از نام اصلی برخی از آنها بی خبریم. براین پایه می توان درفش کاویان را نیز دگرش یافته «درفش گابیان» یا چنان که در برخی متون به زبان عربی آمده «عَلَم الکابیان» دانست که منظور از آن درفشی است که مردم گابیان یا سپاهان امروزی برافراشتند. می دانیم که منطقه اصفهان در تمام دوران تاریخی، از شهرهای بزرگ و مشهور ایران به شمار می رفت و این شهر پیش از شروع پادشاهی مادها، حد شرقی ممالکی بود که بابلی ها از آن اطلاع داشته اند و به احتمال قوی جز سرزمین آنزان یا آنشان بوده است. پیش از آن که مادها به قدرت برسند در مقابل دولت آشور، اتحادیه ای از قبایل مختلف تشکیل شد که یکی از این قبایل پارتاکنان مادی بودند که در ناحیه اسپهان کنونی زندگی می کردند و مرکز ایالت آنان که پارتاکِنا نام داشت و بعدها به فریدن امروزی دگرش یافت، شهر «گبی» یا «گابای» یا «گابیان» بود که بعدها در دوره ساسانی به «گی» و سپس به «جی» تغییر نام یافت و پایه اولیه ی اسپهان یا سپاهان امروزی بوده است. در دوران هخامنشی گابیان محل زندگی خاندان های بزرگ و سرداران سپاه ایران بود و رفته رفته در دوران اشکانی و ساسانی به مرکز اصلی تجمع سپاهیان ایران و محل آموزش و سازماندهی آنان تبدیل شد و از اینروی آنرا اسپادانا یا سپاهان یا اسپهان نیز نامیدند. مافروخی اسپهانی در « محاسن اصفهان» می نویسد : در روایت است که اردشیر بابکان گفت : هرگز هیچ ملکی برغلبه و استیلاء هیچ ملک قدرت نداشت تا اصفهانیان مدد بنمودند و پرویز گفت : کار ملک بر ما قرار نگرفت الا به معاونت و مدد اهل اصفهان و نوشیروان لشکر و سپاه اصفهان را بر تمامیت لشکر های جهان تفضیل داد و از میان ایشان اهل فریدن را اختیار کرد و در روایت است که خسرو پرویز به سببی دستور داد تا درفش کاویان را که حمل آن ویژه ی خاندان کاوه بود از سپاهانی ها بستانند و به آذربایجانی ها دهند. اما مردی سرشناس به آل فریدنی بر درگاه کسرا مانع شد و چند تن کشته شدند و سرانجام خسرو پرویز از آن کار درگذشت. آرامگاه کاوه آهنگر : امروز در دهی از توابع شهرستان فریدن در استان اصفهان که با نام « مشهد آهنگران» یا « مشهد کاوه » خوانده می شود، آرامگاهی وجود دارد که به « آرامگاه کاوه آهنگر» شهرت دارد. رزم آرا نیز در کتاب جغرافیای نظامی ایران اشاره می کند : گروهی از مردمان منطقه ی فریدن که در روستاهای مشهد کاوه، جمالو ، اورگان و بردشاه زندگی می کنند، خود را فرزندان کاوه آهنگر می دانند. آرامگاهی هم در روستای مشهد کاوه در جنوب داران (فریدن) برپاست که مردم محل آن را آرامگاه کاوه آهنگر می دانند. ( 31 ) در بازدید گروهی اعضاء «کانون گسترش فرهنگ ایران بزرگ» که در آستانه ی جشن ملی مهرگان از آرامگاه کاوه آهنگر در روستای مشهد کاوه صورت گرفت. ابتدا در جاده اصفهان به داران به سمت شهر «چادگان» تغییر مسیر دادیم و پس از گذر از چشم انداز زیبای «دریاچه ی چادگان» در مجاورت دهکده ی تفریحی و گردشگری «زاینده رود» به شهر چادگان وارد شدیم و پس از گذر از چند خیابان منتهی به روستای مشهد کاوه، بر فراز تپه ای باستانی قرار گرفتیم که ساختمان معروف به «آرامگاه کاوه آهنگر» برآن بنا شده بود. بنای ساختمانِ آرامگاه نوساز و مربوط به دو دهه ی اخیر بود و برپایه ی گزارشِ افراد محلی بر آثار به جا مانده از یک بنای قدیمی تر تجدید بنا شده است. در داخل ساختمان آرامگاه ، همه جا تصاویر امامان دوازده گانه شیعه و زیارت نامه ی آن ها و شعارهای مذهبی و اسلامی و تصاویر شخصیت های حکومتی به چشم می خورد و به نظر می رسد که مردم محلی همچون مردم بسیاری دیگر از نقاط کشور کوشیده اند تا طی سده ها اندیشه های نیاکان خود را در زیر یک پوشش مذهبی در امان دارند. در خارج از ضریح و در پای در و در میانه ی موزائیک ها، نشانه ای قرار داشت که به گفته ی سرایدار، قبرکاوه در این محل قرار گرفته بود و سنگ قبر قدیمی تر منسوب به کاوه در زمان بازدید ما در تاقچه ی پهلویی قرار داشت و به درخواست ما برای تصویر برداری موقتاً در محل اصلی خود قرار گرفت. در روی سنگ عباراتی ظاهراً به خط فارسی یا عربی نوشته شده بود که ناخوانا بود. در داخل ضریح سه قبر دیگر نیز وجود داشت. قبر میانی که بلندتر و بزرگتر از بقیه بود، بنا به گفته افراد محلی متعلق به پسر کاوه بود که اگر این نظر درست باشد این قبر باید متعلق به کارن (قارن) پسر کاوه باشد که در شاهنامه ی فردوسی از او به نام «قارن کاوگان» نام برده می شود.( 32 ) مردم محل قبر سمت راست را متعلق به دختر کاوه می دانستند. از نوشته های نه چندان قدیمی روی سنگ قبر چنین برمی آمد که این قبر متعلق به دختر یکی از افراد سرشناس محلی بوده است و انتساب آن به دختر کاوه صحیح به نظر نمی رسید. مردم محل براساس روایات قدیمی قبر سمت چپ را که کوچک تر از بقیه و بدون هر نوشته ای است، قبر امام زاده «حیدر بن علی بن موسی بن جعفر » می دانند که یکی از پنج امامزاده ای است که در منطقه ی فریدن قرار دارد. از نکات جالب توجه در این بازدید این که همه اهالی منطقه از پیر تا جوان کاوه را می شناختند و روایات مربوط به او را با جزئیات شنیدنی می دانستند و به درستی بازگو می کردند و حتا مهاجران ترک زبان که از دوران صفوی تا کنون چند نسل در این منطقه زندگی کرده اند، آنچنان وابستگی به کاوه دارند که می گفتند ، کاوه هم ترک بوده است. نکته شایان توجه دیگر این که هنوز هم پس از گذر هزاره ها می توان جلوه هایی از روحیه ی دلاوری و جنگجویی و سپاهی گری نیاکان مردم منطقه ی فریدن را در شیوه ی زندگی مردم امروز و حتا بازی های محلی کودکان و نوجوانان و جوانان در هر کوی و برزن، مشاهده کرد. در هر حال به نظر می رسد که با توجه به موقعیت مطلوب روستای « کاوه آهنگر» یا « مشهد کاوه» در یک منطقه خوش آب و هوا و دارای جاذبه های گردشگری برجسته ، رویکرد هر چه بیشتر گروه های ایران شناسی و گردشگری به دیدار از آرامگاه کاوه آهنگر به عنوان نماد قیام ملی ایرانیان در برابر بیگانگان، علاوه بر تقویت روحیه ی نیروهای ملی و ایجاد همبستگی بیشتر، موجب رونق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی منطقه خواهد شد.(33 ) پی نوشت: 1- ز گفتار دهقان …، اقبال یغمایی، انتشارات توس، تهران، 1370 خورشیدی 2-5- شاهنامه ی فردوسی، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1379 خورشیدی 6- تاریخ اصفهان وری و همه جهان، محمد حسین جابر انصاری، بی نا، اصفهان، 1322 خورشیدی 7- اوستا (کهن ترین سرودهای ایرانیان)، دکتر جلیل دوست خواه، انتشارات مروارید، تهران، 1375 خورشیدی در آبان یشت بند 29 و 34/ یسناهات 9 بند 8/ گئوس یشت بند 14/ بهرام یشت بند 40/ رام یشت بند 4/ زامیاد یشت بند 37و 50و92 به آژی دهاک اشاره شده است. 8- اوستا …؛ در هوم یشت بند 7/ بهرام یشت بندهای 33و 61/ گئوس یشت بند 13/ رام یشت بندهای 23و 25/ ارت یشت بند 33 و زامیاد یشت بند 36 به فریدون اشاره شده است. 9- اوستا …؛ در آبان یشت بند 29، از سرزمین «بَوری» به عنوان خاستگاه آژی دهاک نام برده شده است. برای پژوهش بیشتر درباره ی واژه های «بَوری»، «بابیرو»، «بابیروش» به «زند اوستا» اثر دارستتر، جلد دوم صفحه ی 375 و «یشت ها» اثر استاد پور داوود، جلد یکم صفحه ی 190 نگاه کنید. 10-11- Kvirianta ؛ حماسه سرایی در ایران (از قدیمی ترین عهد تاریخی تا قرن چهارم هجری)، دکتر ذبیح اله صفا، انتشارات فردوسی، تهران، 1374 خورشیدی 12- اوستا …؛ زامیاد یشت بند 46 13-14- حماسه سرایی در ایران، …..؛ ص 4-343 15- شاهنامه فردوسی، … 16- اوستا …، یسناهات10 بند 14 17- Gaus drafsa در تفسیر پهلوی به «گاو درفش» یعنی علم و رایت گاو تعبیر شده. این لغت کاملا یادآور درفش کاویانی است که از چشم گاو ساخته شده بود. (پور داوود، یسنا1: 175 متن و حاشیه) به نقل از فرهنگ فارسی دکتر محمد معین؛ ج6، ص 1543 18-21 حماسه سرایی در ایران، …؛ ص 4-553 22- تاریخ تبری (تاریخ الرسل و الملوک)، محمد جریر تبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، بنیاد فرهنگ ایران، تهران 54-1352 23- التبنیه و الاشراف، ابوالحسن علی حسین مسعودی، برگردان ابوالقاسم پاینده، چ2، انتشارات علمی و فرهنگی تهران 1365 خورشیدی 24- مفاتیح العلوم، محمد احد یوسف خوارزمی، برگردان حسین خدیو جم، انتشارات علمی و فرهنگی تهران1362 خورشیدی 25- حماسه سرایی در ایران؛ … 26- مروج الذهب و معاون الجواهر، ابوالحسین علی حسین مسعودی، برگردان ابوالقاسم پاینده، چ 3، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1365 خورشیدی 27-28 تاریخ تبری …، 29- حماسه سرایی در ایران، …. ص554 30- تاریخ تبری …؛ 31- جغرافیای نظامی ایران، اصفهان و بخیاری، تیمسار علی رزم آرا، بی نا، تهران، 1325 خورشیدی 32- کارن (قارن) یکی از پهلوانان نامدار ایران در شاهنامه است که دوران فریدون و ایرج و منوچهر و نوذر در جنگ با سلم و تور بود و در دوران نوذر نیز سپاهسالار ایران بود و در جنگ های کی کیباد با افراسیاب نیز مردانگی ها نمود. در ضمن در دوران اشکانی ها یکی از خاندان های بزرگ که در امور کشوری و سپاهی دست داشت، خاندان کارن بود. این خاندان در دوران ساسانی هم قدرت خود را حفظ کردند تا آنجا که آگاهی داریم تا حدود قرن سوم هجری یعنی دوران مامون به شکوهمندی می زیستند. 33- پژوهشگر اصفهانی جناب آقای علی رضا جعفری زند نیز در کتاب «اصفهان پیش از اسلام» در این مورد می نویسد: امروز در دهی از روستای فریدن که به نام «مشهد آهنگران» یا «شهد کاوه» نامیده می شود، بقعه ای وجود دارد که به مقبره کاوه آهنگر شهرت دارد. او همچنین ضمن اشاره به نظرات میرزا حسن خان جابری انصاری در کتاب «تاریخ اصفهان وری و همه جهان» می نویسد: درفش کاویان را در جنگ ها مردم اصفهان در دست داشتند و شاید این نکته حاکی از این موضوع باشد که از زمان ساسانی، زادگان کاوه را در اصفهان می دانستند. در اینجا به نظر می رسد که واژه «کاوه» با «گی» و «گابه» و «گابی» از یک ریشه است. اگر این دیدگاه درست باشد، کاوه آهنگر یک لقب است نه یک اسم نه یک اسم و چنین است که بگوییم: «اصفهانی آهنگر» و از نام او اطلاعی در دست نیست. بقیع: اصفهان پیش از اسلام (دوره ساسانی)، علیرضا جعفری زند

بن مایه : دانستنیها

آب از سرچشمه گل آلود است

کار از بالا ایراد دارد

برداشت و بهره برداری از داده های تارنما همراه با آوردن نام و نشانی مهرمیهن آزاد است

اسطوره بخش اعظم ادب جهان را در بر دارد و در تقسیم بندی ادبی حماسه خوانده می شود . اسطوره از ستیز ناسازها  در برابر هم به وجود می آید . برای شناخت حماسه آشنایی با اسطوره ها لازم است و باید چگونگی آفرینش و شکل گیری آن ها  را دریافت .


خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر
خلاصه ی داستان ضحاک و کاوه ی اهنگر
0

دوره مقدماتی php

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *